ابن المقفع ( مترجم : منشي )
173
كليله و دمنه ( فارسي )
بدان دهان دراز كرد . زن بديد ، كراهيت داشت كه از آن خوردني ساختي . ببازار برد و آن را با كنجد با پوست صاعا بصاع [ 1 ] بفروخت . و من در بازار شاهد حال بودم . مردي گفت : اين زن بموجبي ميفروشد كنجد بخته كرده بكنجد با پوست . و مرا همين بدل ميآيد كه اين موش چندين قوّت بدليريئي ميتواند كرد . تبري طلب تا سوراخ او بگشايم و بنگرم كه او را ذخيرتي و استظهاري هست كه بقوّت آن اقدام ميتواند نمود . در حال تبر بياوردند ، و من آن ساعت در سوراخ ديگر بودم و اين ماجرا ميشنودم . و در سوراخ من هزار دينار بود . ندانستم كه كدام كس نهاده بود ، لكن بر آن ميغلتيدمي و شادي دل و فرح طبع من از آن ميافزود ، و هرگاه كه از آن ياد ميكردمي نشاط در من ظاهر گشتي . مهمان زمين بشكافت تا بزر رسيد ، برداشت و زاهد را گفت : بيش آن تعرّض نتواند رسيد . من اين سخن ميشنودم و اثر ضعف و انكسار و دليل حيرت و إنخزال [ 2 ] در ذات خويش ميديدم ، و بضرورت از سوراخ خويش نقل بايست كرد . و نگذشت بس روزگاري كه حقارت نفس و انحطاط منزلت خويش در دل موشان بشناختم ، و توقير و احترام و ايجاب [ 3 ] و اكرام معهود نقصان فاحش پذيرفت ؛ و كار از درجت تبسّط [ 4 ] بحدّ تسلّط رسيد ، و تحكّمهاى بيوجه در ميان آمد ؛ و همان عادت بر سلّه جستن توقّع نمودند ، چون دست نداد از متابعت و مشايعت من اعراض كردند و با يك ديگر گفتند « كار او بود [ 5 ] و سخت زود محتاج تعهّد ما خواهد شد » . در جمله به ترك من بگفتند و
--> [ 1 ] . ( 2 ) صاعا بصاع كيل به كيل ، پيمانه در قبال پيمانه . صاع بمعني ظرفيست با گنجايش معيّن براى پيمانه كردن . [ 2 ] . ( 10 ) إنخزال بريده شدن و سست شدن و رفتن به سستي و ماندگي و گرانباري ترجمه كردهاند . ظاهر آنست كه حالت دلشكستگي و نوميدي باشد كه به انسان دست ميدهد . وصفي كه ابو حيّان توحيدي از حال افسردگي چند صوفي مىكند كه در بيابان پس از دو سه روز كه وسيله از براى افروختن آتش نداشتند و نميتوانستند نان بپزند و بخورند ناگهان كيسهاى پر از آتش گيره و آتش زنه يافتند و شادي بديشان دست داد ( ج 2 ص 157 ) معني كلمه را روشن مىكند : فلا تسل عمّا دهانا من الفرح و الاستبشار وثاب إلينا من السّرور و الارتياح و زال عنّا من الانخزال و الانكسار . [ 3 ] . ( 13 ) ايجاب ( از وجب ) نگاه داشتن حقّ كسي و رعايت كردن آن ( از مقدّمة ) . [ 4 ] . ( 13 ) تبسّط گستاخوار از هر سوى رفتن ( تاج المصادر ) ؛ با كسي گستاخ بودن و دوستانه پرواى شرم و حيا نداشتن . [ 5 ] . ( 16 ) كار او بود كارش شد ، كارش تمام شد ، كارش ساخته شد ، « ديگر كلكش كنده شد » .